تبليغاتX
آنایوردوم قوشچی

اوستاد شهریارتا هستم ای رفیق ندانی کیستم          روزی سراغ وقت من آیی که نیستم

+ نوشته شده توسط اوختای قوشچواوغلو در دوشنبه بیست و دوم آذر 1389 و ساعت 17:33 |
سی دی شماره ۴ عکسهای قدیمی به اتمام رسید

+ نوشته شده توسط اوختای قوشچواوغلو در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 و ساعت 11:15 |

آتیلا امپراتور تورک

 

+ نوشته شده توسط اوختای قوشچواوغلو در یکشنبه پانزدهم اسفند 1389 و ساعت 13:53 |

 

کاظم خان قوشچی

 سمبل و سندشرافتمندی وسر بلندی شهرقوشچی وبخش انزل

 

 

+ نوشته شده توسط اوختای قوشچواوغلو در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389 و ساعت 11:13 |

داداش بئی کاظیم خانیین ایلک تفنگچی سی و نیظامی مشاوری

 

+ نوشته شده توسط اوختای قوشچواوغلو در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389 و ساعت 11:12 |

قابل توجه میراث فرهنگی و گردشگری استان آذربایجان غربی

اینجا محل زندگی کاظم خان سردار آزادگی و دشمن مستکبران است!!!

 !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

آیا این انصاف است خانه سرداری که نماد شرف و حافظ جان و مال و ناموس

 آذربایجانی بود اینگونه متروکه بماند؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط اوختای قوشچواوغلو در چهارشنبه پانزدهم دی 1389 و ساعت 12:28 |

مولانا  تورک بوده و  فقط چند روزی از خاک ایران رد شده است.

حضرت مولانا جلال ‌الدین بلخی ثم رومی در بلخ یا مرکز (ترکستان جنوبی) که فعلا مربوط مملکت افغانستان می‌باشد تولد یافته و زبان مادری ‌اش ترکی و زبان دومش دری بوده، طوریکه در ترکستان افغانستان همه ترکی زبانان به عین شکل (در واقع) زبان دومی ‌شان دری می ‌باشد. مولانا در سن ۶ سالگی با پدرش سلطان ‌العلما از طریق ایران (امروزي) به قونیه ترکیه امروزی هجرت نموده است و در ایران با شیخ فریدالدین عطار ملاقات نموده، تمام علاقه و ارتباط مولانا بجز از چند روز در خاک ایران و بين مردم ایران همینقدر بوده و بس.

مولانا در خانه خود بزبان ترکی اوزبیکی (اؤز بئيگ - ازبک) صحبت می‌نمود و تاجیکی را طوریکه از اشعار او برمی ‌آید بحد عالی می‌دانسته و وی اشعار ترکی بسیار دارد او گوید:

ترکی همه ترکی کند
تاجیک تاجیکی کند

من ساعتی ترکی کنم
یک لحظه تاجیکی کنم

گویا تنها لحظه تاجیکی گویيهای او شعر سرودن وی (بوده) است و بس. اگر او ایرانی می ‌بود و یا به ایران تعلق می ‌داشت چرا به ایران حیات بسر نبرد؟ (زندگي نکرد) و معلوم است که او ترک بوده و با ترکان ترکیه احساس آرامش و قومیت و هم ‌زبانی می ‌نموده است. حضرت مولانا ترک بودن خود را اینطور ثابت می ‌نماید و پاسخ این سوال را که مولانای رومی از کجا است از خود او بپرسیم:

گفتم ز کجایی تو، تسخیر زد و گفت ای جان
نیمیم ز ترکستان، نیمیم ز فرغانه

و باز در بیت زیر تأکید می‌ نماید که او یک ترک است و طوریکه ترک ‌ها گوشت را نیم خام می‌خورند و می ‌فرماید که من ترک هستم و در تصوف، نیم خام می‌باشم:

ترک جوشی کرده‌ ام من نیم خام
از حکیم غزنوی بشنو تمام

بیت بالا بصورت خاص حکم می ‌نماید مولانا به ترک بودن خود٫ هم اعتراف و هم افتخار می‌نماید. نوشتن و یا سرودن شعر بزبان تاجیکی این معنی را نمی‌ دهد که باید نویسنده و یا شاعر فارسی زبان باشد. حکیم انوری ابیوردی، خاقانی شیروانی، نظامی گنجوی، الخارزمی، شمس تبریزی یا مرشد عالی مولانا، حضرت ابوالمعانی بیدل، ابوریحان بیرونی، شیخ محمود شبستری، ابوعلی سینا بخارایی، زیب ‌النسا مخفی، میرزا اسدالله غالب، حضرت امیر خسرو بلخی ثم دهلوی فرخی سیستانی و صدهای دیگر ترکی زبانان بودند که بزبان تاجيکی آب حیات بشمار رفته و ستون فقرات ادبیات تاجيکی را تشکیل داده‌اند و تعداد زیاد اینها بشمول صائب تبریزی به هر دو زبان ترکی و تاجيکی شعر سروده‌اند و باید بدانید اشعار آبدار و ملکوتی صائب تبریزی هم به ترکی و هم بفارسی مقام ارجمند و عالی دارد.

بجای اینکه اندرز و پند خداوندگار بلخ را بپذیرید، برعلیه آن اقدام کرده‌اید٫ جضرت مولانا می‌فرماید:

تو برای وصل کردن آمدی
نی برای فصل کردن آمدی

سلطان محمود کبیر، تیموریان عالی ‌مقام ترکستان هرات و هند، سلجوقیان، ترکان عثمانی، و غیره همه ترکی زبانان بودند که از خان نعمت آنها، زبان فارسی رونق یافته است، شهنامه فردوسی به دربار یک ترک معظم سروده شده است و آن ترک برای فردوسی مستمری می‌ داد تا شهنامه را تهیه کند.

ميرزا بایسنقر تیموری، نسخه مفقود شدۀ آنرا بدربار شاهرخ میرزای تیموری تکثیرکرد. و شما برای اینکه دوستی این دو ملت ترک و فارسی را با هم نزدیک بسازید برخلاف فرمودۀ مولانا جلال‌الدین بلخی رومی عمل می‌نمایید.

برای روشنی موضوع جناب آقای شجریان لطفأ به شمارۀ ۷۲۶ در صفحه ۱۴ جریدۀ امید مراجعه فرمایید که دربارۀ « نقش تیموریان در تدوین دیوان خواجه حافظ نوشته اند. ما نگاهی سریع و سیال بر دیوان خواجه حافظ و جمع ‌آوری و تصحیح آن در عصر تیموریان هرات می‌افکنیم. تیموریان هرات نه تنها در رواج و پخش هنرخلاقه مینياتوری، تذهیب، و فن خطاطی کارهای تابانی کرده‌اند، بلکه در نقد و سره ساختن کتب ادبی و عرفانی همت گماشته بودند، بویژه در روزگار شاهرخ میرزا که با شهزاده بایسنقر میرزا سرپرستی هنرستان هرات را به عهده داشت.

مستشرقین عقیده دارند که، هرگاه تیموریان هرات در امور هنر و کتاب دوستی مساعی خود را صرف نمی ‌کردند، این ‌همه آثار شاید در برابر آماج نابودی قرار می‌گرفتند.

کار جمع ‌آوری و تصحیح کتب کار آسانی نبود، با آنهمه٫ این شهزاده هنر دوست بر مبنای مقدمه‌ای که بر حماسه شهنامه نگاشته، خدمات فراموش ناشدنی در اينمورد نموده است. همچنین انجمنی زیر نظارت شهزاده فریدون حسین میرزا، متوفای ۹۱۱ ه.‌ق، در هرات برگزار می‌شد که، منشی آن خواجه عبدالله مروارید بود. در متن مقدمه و شرفنامه ذکر رفته است که به حضور شخص شهزاده دو نسخه از دیوان خواجه حافظ از جانب سخن شناسان و کارآگاهان معروف وقت، صحیح و درست منتقدانه انتاج و سایر نسخ از روی آن تصحیح گردیده‌اند.

درشرفنامه خواجه عبدالله و دیباچه ‌هایی که در دو نسخه از دیوان خواجه حافظ، ساخته و پرداخته دوره سلطنت سلطان حسین بایقرا دیده می‌شود، جناب استاد واصف باختری یکی از بزرگان ادب دری در افغانستان، در محفلی سخنرانی داشتند، یکی از حاضران فارسی زبان ایرانی از وی پرسیده است که شما بسیار خوب فارسی صحبت می‌کنید، فارسی را از کی و در کجا آموخته‌ا‌ید؟ استاد واصف در پاسخ فرموده‌اند: فارسی را از مادر کلانم رابعه بلخی و پدر کلانم مولانا جلال‌الدین بلخی رومی، در زادگاه خودم بلخ آموخته‌ام. صفحه ۱۲ شماره ۷۱۳ جریده امید.

همچنان در هفته‌نامه وزین ایرانیان صفحه ۴۳ شماره ۱۹۸ نیز در موضوع اشاره‌ ها شده، اما بدبختانه شاید شما آنرا نخوانده باشید و یا اگر خوانده باشید، نوشته‌هايتان چنین مفهوم می‌رسانند که دربارۀ تاریخ٫ خصوصأ تاریخ ادبیات فارسی مطالعه ندارید، و اگر می ‌داشتید باید منصفانه مینگاشتید و خوانند‌ه ‌ها را بر تاریکی نمی‌گذاشتید.

با آمدن اسلام در ترکستان، زبان عربی زبان مذهبی و ادبی قبول گردید چنانچه علمای بزرگ ترکستان چون امام خواجه اسمعیل بخارایی، امام ترمزی، امام ابومنصور ماتریدی، ابوعلی سینای بخارایی، ابوریحان البیرونی، عمر نسفی، قفال چاچی و صدهای دیگر تألیفات خود را بزبان عربی نوشتند، اگر قرار باشد که دانشمندان یک مملکت به یکی از زبان‌ها تألیفات می‌نماید پس آنها به آن زبان و قوم متعلق باشند، علمای بزرگ فوق ‌الذکر ترکستان به زبان عربی تألیفات نموده‌اند پس به قرار فرمول شما٫ یعنی آنها عرب شمرده شوند؟؟

یکی از دانشمندان محترم بنام دکتر محمد حیدر در صفحه ۱۲ شماره ۷۰۰ هفته‌نا‌مه امید “دربارۀ نفوذ فارسی دری” چنین می‌نگارد: لسان دری مثل تعداد زیادی از السنه در جهان، قطعأ ما یملک فرهنگی ممثل هویت کدام مملکت و یا کدام ملت مشخص نیست، بلکه این لسان زیبا نتیجه سهم‌گیری تمام اقوام و ملل مسلمان در طول هزار سال اخیر می‌باشد، خصوصأ اقوام ترک ‌نژاد آسیای مرکزی، جنوب و جنوب غربی سهم بارز داشته‌اند.

البته در خور تمجید می‌باشد که بعضی کسان که حق می‌گویند بمانند جناب دکتر، نام گرامی ‌شان بخوبی یاد شود.

امیدواریم که جناب شجریان روش حق ‌نویسان را بمانند دکتر محمد حیدر تعقیب نموده خود را از شر تعصب و گزافه ‌گویی بدور سازند.

آقا بدانند مولانا جلال‌الدین رومی بلخی از نگاه هموطنی یا فارسی به ایران هیچ تعلقی ندارد، اما از نگاه معنوی به همه جهان ارتباط دارد.

(اين مقاله به عنوان جواب به يکي از سازمانهاي فارسگراي بزرگداشت مولانا در ايران فرستاده شده است.)

باي بک -اوختای قوشچو اغلو

 

+ نوشته شده توسط اوختای قوشچواوغلو در سه شنبه چهاردهم دی 1389 و ساعت 13:11 |

ایده بیر فایدالی یئمیش(سنجد میوه ای پرفایده)

گلین اونی  اونودمیاق

+ نوشته شده توسط اوختای قوشچواوغلو در جمعه دهم دی 1389 و ساعت 13:3 |

 

قابل توجه فیلمبرداران محترم و عزیزان ساکن در آذربایجان غربی

کارگاه میکس هنری (کلبه هنر آتیلا)

قبول سفارش میکس و صداگذاری انواع فیلمهای:

جشن عروسی ، جشن تولد و صنعتی  

به صورت حرفه ای پذیرفته می شود

تماس: ۰۹۱۴۴۴۵۷۰۲۷

+ نوشته شده توسط اوختای قوشچواوغلو در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389 و ساعت 10:19 |

تعدادی از نقاشهای مشهور دنیا بریدن سر کوروش کبیر را به دست (تومروس آنا)زن کبیر آذربایجانی ترسیم کرده اند

+ نوشته شده توسط اوختای قوشچواوغلو در دوشنبه بیست و دوم آذر 1389 و ساعت 9:22 |
جوابیه به جناب آقای بیسواد که برای ((پسر چوبانی بنام کوروش)) نظر گزاشته بود ولی  آدرسی از خود نداده و هویت خود را نشان نداده!!!!!

بخشی از نظر ایشون: 
... من هم به شما پیشنهاد میکنم به تفسیر قرآن سر بزنید تا ببینید ذوالقرنین کیه!!!
که حتی بنی اسراییل قبولش دارن...

.......................................................................................................................................

دوست عزیز این را هیچ موقع فراموش نکن که:                                                                          (برای رفتن به آینده باید از روی پل گذشته عبور کنی)

لطفا برای شناخت ذوالقرنین حقیقی این مقاله را با دقت مطالعه فرمایید.


ذوالقرنين حقیقی کیست؟!

 آتيلا ، اسكندر و يا كوروش

در مورد معني لغوي ذوالقرنين اظهار نظرهايي وجود دارد ، عده اي آنرا صاحب دو شاخ و بعضي نيز به گستردگي حاكميت از غرب تا شرق عقيده دارند و شايد نيز به هر دو دلالت داشته باشد ، اما اين شخصيت تا چه پايه و درجه و از چه جايگاهي برخوردار بوده كه تا اين اندازه مورد توجه فرهنگها و ملتها قرار گرفته ، و مؤرخين و دانشمندان و حتي علماي ديني و شئونيست ها را بر آن داشته كه در مورد او قضاوتهائي داشته باشند خود جاي بحث دارد . قرآن كريم در سورة كهف از او به نيكي ياد كرده و ساختن سد آهنين در مقابل متجاوزين را كه هم اكنون آن ديوار در آذربايجان شمالي قرار دارد و بنام « دمير قاپي» در بند معروف است و از بحر خزر تا كوههاي قفقاز ادامه دارد ، به او نسبت داده است . حضرت علي عليه السلام در مورد ذوالقرنين مي فرمايد : ذوالقرنين بنده اي شايسته از بندگان خداوند بود ، شب در نظرش روز و سماوي و آسمان در اختيارش بودند . و روايت هست كه به گستردگي حاكميت او وجود نداشته است . از امام حسن عسگري عليه السلام وقتي در مورد حضرت مهدي عليه السلام سؤال شد فرمود : مثل صاحب شما در ميان امت ، مثل حضرت خضر (ع) و ذوالقرنين است ، بدين صورت كه مثل حضرت خضر با اينكه در ميان امت مي باشد از نظرها غائب مي گردد و مثل ذوالقرنين ظاهر مي شود و ملتها و مردمان مظلوم و اسير را از دست جباران و ستمگران و حكام ظالم آزاد ميگرداند و عدالت را بطور همه جانبه و براي تمامي افراد بشر به ارمغان مي آورد . پس بنابراين ذوالقرنين كسي بوده است كه ملتهاي اسير را از بند آزاد نموده و با ظالمين نبرد كرده و حاكميت آنها را متلاشي نموده است ، به همين خاطر ذوالقرنين داراي يك شخصيت متعالي و ارادة آهنين و فكري والا بوده است .

در مورد اينكه ذوالقرنين چه كسي مي تواند باشد ، اختلاف نظرهايي وجود دارد . عده اي كوروش را ذوالقرنين دانسته اند و اظهار نظرهايي از قديم الايام بصورت اغراق آميز نوده كه بعضي از علما و دانشمندان فعلي را بشدت تحت اشعاع خود قرار داده و باعث شده نويسندگان و مؤرخين در اين مورد قلم فرسائي بكنند و در موارد ديگر كه بي ارتباط با مورد اول نيست بنظر ميرسد كه از يك احساس بي اساس و غرور و تعصب قومي و ملي ريشه گرفته است . و عده اي اسكندر مقدوني را و عده اي نيز آتيلا امپراطور بزرگ هونها را ذوالقرنين معروف مي دانند . در اين رابطه با اعتقاد به اينكه اصليت هر شخص يا فرهنگي در ذات او نهفته است ذكر پاره اي موارد ضروري بنظر ميرسد . كساني كه با احساس بي اساس كوروش را ذوالقرنين مي دانند و سعي ميكنند او را به زور ذوالقرنين بكنند ، خود مي دانند كه ورود آريائيها به فلات ايران در 2900 سال پيش اتفاق افتاده و كوروش در زماني ظهور ميكند كه تمام فلات ايران و آسياي ميانه مملو از تمدنهاي درخشان و پيشرفته بوده كه داشتن چنين تمدن پيشرفته اي غير ممكن بنظر ميرسد ، در آن زمان مگر وجود يك فضاي صلح آميز و رابطة تنگاتنگ حاكم بر جامع و زندگي آنان . يافته هاي باستانشناسي و ظروف و ساير ابزار كه اغلب از يك سبك واحدي تبعيت ميكند ثابت ميكند كه اكثر اين تمدنها با هم رابطة تنگاتنگ داشته اند و بطوريكه مؤرخين اذعان دارند ، هر روز آن تمدنها قبل از هخامنشيان در پيشرفت و ترقي بوده اند و تاريخ ، تمامي اين موارد ثابت ميكند و تمامي مؤرخين يكصدا آنرا تأييد ميكنند . ظهور كوروش مقارن است با افول و سقوط اين تمدنها و از بين رفتن آزادي و استقلال و به بند كشيده شدن و اسارت تمامي آن ملتها با مركزيت هخامنشيان ، كه كوروش عمده با نيرو و پشتيباني قوم يهود به حاكميت ميرسد به همين خاطر است كه تنها قومي كه آزاد ميگردد قوم يهود است و همين قوم فقط از كوروش بعنوان يك آزادمرد نام ميبرد . چرا كه قرآن خود از قوم يهود در تاريخ به بدي ياد ميكند و ملتهاي ديگر معاصر كوروش از كوروش . قرآن در سورة بني اسرائيل دقيقاً همين تاريخ را ، يعني حاكميت كوروش و يهوديان به بابل را مد نظر قرار داده و بطور واضح و آشكار هويت يهوديان را معرفي نموده كه هويت پارسيان و كوروش بنا به حكمت مستتر مانده است . خداوند به پيغمبرش خطاب به يهوديان چنين مي فرمايد : سورة بني اسرائيل يا الاسرا از آية 3 : و در كتاب تورات خبر داديم و چنين مقرر كرديم كه شما بني اسرائيل دوبار حتماً در زمين فساد و خونريزي ميكنيد و تسلط و سركشي سخت ظالمانه مي يابيد ( يكبار به قتل اشعيا و مخالفت ارميا و بار ديگر بقتل زكريا و يحيي بظلم و بيداد برخيزيد ) پس چون وقت انتقام اول فرا رسد ، بندگان سخت جنگجو و نيرومند خود را ( چون بخت النصر ) بر شما برانگيزم تا آنجا كه درون خانه هاي شما را نيز جستجو كنند و اين وعدة انتقام خدا حتمي خواهد بود . آنگاه شما را بروي آنها برگردانيم و بر آنها غلبه دهيم و بمال و فرزندان مدد بخشيم ، وعدة جنگجويان شما را بسيار گردانيم تا بر لشگر بخت النصر غلبه كنيد ( اين همان تاريخ است كه كوروش در رأس قوم يهود قرار ميگيرد ) . بدانيد شما بني اسرائيل و همة اهل عالم كه اگر نيكي و احسان كرديد بخود كرديد و اگر بدي و ستم كرديد باز بخود كرده ايد و آنگاه كه وقت انتقام ظلم شما ( كه كشتن يحيي و زكرياست يا عزم قتل عيسي ) فرا رسد ( باز بندگاني قوي و جنگ آور را بر شما مسلط ميكنيم ) تا اثر بيچارگي و خوف و اندوه به رخسار شما ظاهر شود و به مسجد بيت المقدس معبد بزرگ شما مانند بار اول درآيند و ويران كنند و به هر چه رسند نابود سازند و به هر كس تسلط يابند به سختي هلاك گردانند . ( اي رسول ما باز هم بني اسرائيل را بشارت ده كه ) اميد است خدا به شما اگر توبه كرده و صالح شويد باز مهربان گردد و اگر به عصيان و ستمگري برگرديد ما هم بعقوبت و مجازات شما باز ميگرديم و جهنم را زندان كافران قرار داده ايم .

از جمله ملتهائي كه از كوروش به بدي ياد ميكنند سكاها مي باشند كه يكي از اقوام تركان قديم بوده و در تحت حاكميت كوروش قرار نگرفته اند . متن زير از رقيه بهزادي در كتاب قومهاي كهن آسياي ميانه دربرگيرندة نكات و حقايق تاريخي است ، كه ملكه سكاها بنام تومروس خانیم بعنوان نامه به كوروش فرستاده است: )) اي پادشاه ، به تو نصيحت مي كنم كه دست از اين كار برداري ، زيرا معلوم نيست كه به نتيجة مطلوب دست يابي ، به فرمانروائي بر قوم خود خرسند باش و بگذار بر سرزمين خود سلطنت كنم . افسوس كه به سخنم گوش فرا نخواهي داد ، زيرا آنچه كه كمتر به آن مي انديشي صلح و صفاست … اي خونخوار سيري ناپذير كه پسرم را به نيروي افسون بارباده گرفتار كرده اي و اورا با نیرنگ به اسارت خویش درآورده ای ، بر خود مبال ، زيرا كه اين آئين مردان نيست و در ميدان نبرد انجام نشده . با اين حال هم من بدي ترا نمي خواهم . پندم را بپذير و او را رها كن و خود را تسلیم نمای  بي آن كه زيان ببيني و یا  از آذربایجان بزرگ  دور شو . اگر چنين نكني به ايزد خورشيد سوگند كه هر اندازه تشنة خون باشي ، از خون سيرت خواهم كرد(. تومروس ملكه سكاها يا ( ماساژت ها ) پس از اين دو پيام ، تمامي جنگ آوران خويش را گرد آورد ، جنگ خونيني در گرفت و كوروش شكست خورد و با بخش بزرگي از سپاهيانش در دشت نبرد به خاك افتاد . آنگاه تومروس سر كوروش را بريد ، آنرا در خمرة پرخوني فرو برد و گفت : آن چه مي خواهي بنوش تا سير شوي .

كوروش در دوران حاكميتش اكثراً با پيشنهاد و راهكارهاي ديگران و مخصوصاً ماديها و بالاخص وزير پادشاه ماد يعني هارپارگ و سايرين اقدام به كارها مي نمود و فقط دستور از طرف كوروش صادر ميگرديد كه اين ضعف بزرگي مي تواند باشد به اين دليل كه آرياها و هخامنشيان قبل از به قدرت رسيدن داراي فرهنگ ضعيفي بوده اند . كوروش در موقع شكست آشياگ پادشاه ماد ، پايتخت آشياك يعني اكبتان ( همدان كنوني ) را اشغال ميكند . اين موضوع در سالنامه هاي بابلي نيز تأئيد شده است ، به اين شرح : در سال 550 كوروش وارد اكبتان پايتخت سلطنتي شد . او همة پول و طلا و گنجينه هاي اكبتان را غارت كرد و آنها را به كشور انزان انتقال داد . در كتاب كوروش نوشتة اكبر شاندور چنين آورده ميشود : كتزياس كه ظاهراً بايد از وجود كتيبة نبوئيد بي اطلاع بوده باشد با اين متن موافق است كه مي نويسد : كوروش پس از پيروزي بر آشياك ، دختر او آميتيس را كه خالة خودش ميشد به زني گرفت . همچنين روح كوروش را بعد از حاكميتش يك غرور خود بزرگ يعني فوق العاده اي احاطه كرده بود . حبيب الله شاملوئي در كتاب تاريخ شاهنشاهي ايران از ماد تا پهلوي مي نويسد : كوروش براي سرداران خود مي گفت : بايد اين امواج آب ها و درياها را نيز به زنجير كشيد كه در مقابل ما سركشي و طغيان نكنند . بدين ترتيب طبق گفته هاي فوق و ساير موارد شخصيت كوروش با شخصيت ذوالقرنين كاملاً در تضاد قرار ميگيرد و به هيچ روي كوروش را نمي توان ذوالقرنين ناميد .

حكومت جبار و ستمگر تاريخ يعني هخامنشيان كه كوروش و قوم يهود باني آن بودند بعد از 300 سال ظلم و تباهي و فساد توسط اسكندر مقدوني برچيده شده و متلاشي ميشود ، در اين مدت و با حاكميت ديكتاتوري و نژادپرستانة هخامنشيان و در زير بار سنگين فشارهاي آنان مي رفت كه ملتهاي قديم فلات ايران و آسياي ميانه در داخل فرهنگ آنان ذوب شده و محو و نابود شوند ، كه ظهور اسكندر در آن موقع بعنوان فرشتة نجات ، جان و روح تازه اي به آن ملتهاي مظلوم و ستم كشيده مي بخشد واسكندر پايتخت هخامنشيان يعني تخت جمشيد را به آتش ميكشد ، همچنين اوستاي زرتشت را كه در روي 12000 هزار پوست نوشته شده بود به داخل آتش انداخته و مي سوزاند . بعد از اربل نوبت سقوط شوش و بابل رسيد ؛ تخت جمشيد هم سقوط كرد و كاخ خشايارشا به آتش كشيده شد تا همة آسيائيان بفهمند كه اسكندر انتقام نابودي پرستشگاه بابل به دست خشايارشا را گرفته است . در كتاب جادة زرين سمرقند نوشتة ويلفريد بلانت مؤلف در مورد اسكندر چنين مي نويسد : اسكندر را مشهورترين مرد همة اعصار دانسته اند . امپراطوري اسكندر كه حتي از امپراطوري هخامنشيان در دو سده پيشتر از آن هم بزرگتر بود ، در زمان مرگ او كه هنوز سي و سه سالش تمام نشده بود ، از مقدونيه و ليبي تا سند و سيحون را دربرمي گرفت ؛ و شرح فتوحات افسانه اي اش ، در درازا و پهناي جهان ميان سده اي بارها دهان به دهان مي گشت . سرپرسي سايكسن مي نويسد كه : حتي امروزه هم « در سراسر آسيا ، تا مرزهاي چين بنام او سوگند مي خورند» . اسكندر داريوش را مغلوب ميكند و داريوش بدست اسكندر كشته ميشود . اسكندر فرمان داد جنازة داريوش را عطر و روغن بزنند و به تخت جمشيد ببرند تا به گور بسپارند . اسكندر موقتاً از تعقيب بس چشم پوشي كرد و متوجه خاور و سپس جنوب شد تا شورشها را سركوب كند و در هرات كنوني توقف كرد و شهر اسكندريه را بنياد نهاد ، بعد به جنوب خاوري روي آورد و اسكندريه اي ديگر ( نمونه امروزي ) بنياد گذاشت و سپس به لشگركشي پيروزمندانة خود ادامه داد تا بقه كوهپايه هاي هندوكش رسيد . ظرف پنج سال او توانسته بود ملتي بزرگ را مغلوب و امپراطوري كهن را منقرض كند ، ثروتي عظيم از آن او شده بود و بنظر مي آمد هيچ چيز نمي تواند از تسخير بقية آسياي ميانه به دست او جلوگيري كند .

نقش و جايگاه آتيلا بزرگترين امپراطور تركان هون حتي ميتوان گفت از اسكندر نيز والاتر و بارزتر بوده است ، آتيلا را نيز از معروفترين و مشهورترين شخصيتهاي تمام ادوار تاريخي دانسته اند ، عاملي كه باعث شده آتيلا علي رغم تبليغات سوء و گسترده كه در موردش صورت گرفته ، از جايگاه بس والائي برخوردار باشد غير از وجوه شخصيتي و افكار و منش آتيلا در چيز ديگري نميتوان يافت . چگونگي به قدرت رسيدنش را نيز غير طبيعي و از معجزات خداوند دانسته اند كه وس رابرتز در كتاب اسرار فرمانروائي آتيلا در اين مورد مي نويسد : فرماندهان هون دور آتيلا جمع مي شوند و پس از رؤيت خيانت دوآ نسبت به خانوادة آتيلا و با كشته شدن بلدا تصميم به شور و مشورت مي گيرد و در صدد آن برمي آيند كه چه كسي را فرمانرواي خود قرا دهند . در اين گيرودار كودكي بسوي جمع مشورت كننده مي آيد و خبر از سوختن شمشيري را در يكي از چادرها به فرماندهان مي دهد . فرماندهان و خود آتيلا بدنبال آن كودك بسوي چادري كه شمشير در آن مي سوخت ، مي شتابند . اما همين كه به چادر مي رسند ، ناگاه شمشير از جايش به پرواز درآمده و در دستان آتيلا جاي ميگيرد و آتيلا براي اينكه دستش نسوزد ، لحظه اي سعي ميكند شمشير را بر زمين بيندازد ولي موفق نمي شود و شمشير را در دستانش ناخودآگاه مي فشارد و آتش و شعله هاي برخاسته از شمشير جادوئي خاموش مي شود . فرماندهان و آتيلا و سايرين با ديدن چنان شمشير و شرايط خارق العاده اي بر اين باور ميشوند كه آن شمشير ساخته و پرداخته نيروي غير طبيعي است و آن شمشير را شمشير خداوند و هديه او به قوم هون مي پندارند كه مي بايست در دستان آتيلا جاي مي گرفت . فرماندهان ديگر مشورت و جر و بحث را كنار گذاشته و به اتفاق ، رأي به فرماندهي و رهبري آتيلا مي دهند .

با اينكه آتيلا روز به روز به قدرت مي رسيد و پايه هاي حاكميت وي محكم تر ميشد ولي او هيچگاه به اين قدرت مغرور نشد و نمي شد . گرچه در غرب و سرزمين روم پرورش يافته و زندگي متمدن را لمس كرده بود ، ملي براي اينكه با مردمان سرزمين خود همرنگ و همنوا باشد باز در همان ظروف سفالين و با قاشقهاي چوبي غذايش را مي خورد . مثل پدرش در يك چادر و بر روي تختي كه از چوب درختي ساخته شده بود مي نشست . هيچگاه براي خود سرا و كاخي نساخت . از اينرو هر كسي در ميان قوم او نسبت به وي احترام خاصي قائل ميشد . هر زمان وارد چادر شخصي يا خانواده اي ميشد ، آن خانواده و اطرافيانش از شادي خودشان را گم ميكردند . ورود او به چادرها انگار لطف الهي بود . زن و مرد و كوچك و بزرگ سر راهش ايستاده و هنگام گذر وي لب به مدح و ستايش او باز ميكردند . زنان زماني كه از كنارش ميگذشتند برايش غذاهاي لذيذ و ميوه هاي نوبو هديه ميكردند . آتيلا با اينكه گاهي اشتهاي خوردن نداشت ولي هيچگاه دست آنها را برنمي گرداند و لقمه اي از آنها را مي خورد . هميشه بر روي اسب سياه خود بنام ويل لام ( در تركي قديم به معناي صاعقه ) استوار مي نشست و براي رهگذران دست تكان مي داد . او نسبت به ملت خود بسيار عادل و در برابر دشمنان شديداً ستيزه جو بود . او سيستم عدالت اجتماعي خاصي را برقرار ساخته بود . در هيچ كاري عجله و شتاب به خرج نمي داد . او براي هونها هدف ملي ر آموخت كه بر اساس آن ملت هون ياد گرفتند براي كسب موقعيت خود و فتح جهان مي بايست عاقل ، زيرك ، هشيار و سياستمدار شوند . او فتح كردن كشورهاي آلمان ، اسلاد ، روم و قسطنطنيه ( استانبول ) را از اهداف ملي برشمرد و حاكميت مطلق آسيا را چون هدف نهائي براي ملتهش آموخت . بدين ترتيب مي خواست سياست و طرح و نقشه اي را كه در سراي روم ترسيم كرده بود به اجرا دربياورد و سرزمينهاي جهان را از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب تحت سيطرة خود درآورد . تاريخ نگاران رمز موفقيت او را در داشتن چشمي بينا و گوشي شنوا و عقلي تيزفهم ميدانند .

فتوحات هونها در دوران حاكميت آتيلا واقعاً افسانه اي است . آتيلا نقشه هايش را با موفقيت بسيار بالائي كسب كرد . بر اساس تخمين تاريخ نگاران حدود هفتصدهزار سرباز وي كه تنها تعداد يك قبيله را تشكيل ميدادند توانستند دنياي شرق تا غرب را زير حاكميت خود در آورند . نويسندگان مجارستاني بنام آلمان نيبه لونگن ـ ليد در رابطه با آتيلا چنين مي نويسد : هونها حكمراني داشتند كه از لحاظ هوش و ذكاوت و نيك خواهي همتائي نداشت و اعتلاي واقعي را به سرزمين هون بخشيد .

آتيلا هر اندازه نيز وحشي شناسانده شود و او را خونخوارترين چهرة تاريخ بشناسانند باز از روميان باستان وحشي تر نبوده است . زيرا هيچگاه ديده نشد و در تاريخ ذكر نگرديده كه آتيلا و سربازانش مثل روميان انسانها را زنده زنده به جلوي سگها مي انداختند و از كشته شدنشان لذت مي بردند . به هيچ وجه كسي نمي تواند ادعا كند كه آتيلا نيز بسان امپراطوران رومي از جنگاوري و ستيز گلادياتورها و نهايتاً كشته شدن يكي از آنها لذت برده است . او هر قدر بي رحم و شقي شناسانده شود از ايوان مخوف ، كورتز و پيزار و وحشي تر و بي رحم تر نبوده است . اگر آتيلا وحشي تر باشد و او را چهرة مخوف تاريخ بشناسيم . آن زمان آلمانيها ، اسپانيائيها ، بليزارها ، ژنسريچها را چه بايد بناميم به جنايتي كه اروپائيان در طول تاريخ انجام داده اند ، آيا آتيلا كرده است ؟

ما غربيان به افسانه و شخصيت واقعي آتيلا بسيار غافل و جاهل هستيم و از زاويه بسيار تنگ تري او را مشاهده مي كنيم . اما اگر واقع بين باشيم ، از ديدگاههاي مختلف او را بايد مرد حكومت و سياست ، شخصي روشن بين ، سخي و ثروتمند و مترحّم به بيگانه و مدافع سرسخت از اهداف ملي شناخت . او به شخصيت و مردانگي و شجاعتي صاحب بود كه تزار بزرگ و اسكندر مقدوني آنرا نداشتند . شايد در سالهاي آتي نيز بينش و ديدگاه مردم اروپا و آمريكا و دنيا نسبت به آتيلا اصلاح نخواهد شد ، اما آنچه كه نبايد فراموش شود و ناديده انگاشته گردد ؛ اسرار فرمانروائي او بود كه بعد از گذشت ساليان سال هنوز درسهاي مديريت ، سياست و حكومت داري او مي تواند راه گشاي بسياري از رهبران كشورها باشد . از اينرو بايد تنگ نظري را كنار گذاشت و آتيلا را به همان صورتي كه هست شناخت و از وي درس گرفت . هر چه باشد او حكمران بزرگ هونهاي قدرتمند بود .

همين خصوصيات و روحية جنگجوئي در مقابل دشمن باعث شده بود كه آتيلا به بلاي آسماني و تازيانة خدا معروف گردد ، اين خصوصيات و لقب آتيلا يعني تازيانة خدا در خيلي از منابع و كتب آمده است . آتيلا ملت هون را از شريف ترين ملل بودند از بند اسارت بيگانگان آزاد نمود و به آنها ارزش و اعتبار بخشيد . در حال حاضر اكثريت مردم آذربايجان نيز ار تركان هون مي باشند و پيشگوئيهائي نيز در كتب مختلف در مورد آنها در آخر زمان صورت گرفته است بدين صورت كه در آخر زمان از سربازان امام زمان عليه السلام خواهند بود ، همچنين پيشگوئي نيز در مورد آتيلا صورت گرفته است كه زمان آن مربوط حال حاضر يا بعد از اين مي باشد . نوستر آداموس چنين مي نويسد : مرد هم خوني از آتيلا به زودي قدرت جهاني را بدست خواهد گرفت . سرانجام خيزش يك مرد از آسياي مركزي و بدست گرفتن قدرت جهاني و فرا رسيدن پادشاه وحشت از آسمان به زمين كه شايد فضانوردي از كره اي ديگر باشد و ياري گري او با آن فرد .

بدين ترتيب طبق گفته هاي فوق شخصيت آتيلا با شخصيت ذوالقرنين كاملاً مطابقت ميكند . اگر اسكندر ذوالقرنين باشد آتيلا نيز چيزي كمتر از ذوالقرنين ندارد و اگر آتيلا ذوالقرنين باشد كه به احتمال قوي نيز چنين مي تواند باشد تمامي خصوصيات ذوالقرنين را آتيلا در وجود خود طبق شواهد و دلايل و همچنين پسشگوئيها دارا مي باشد .

و اما بعضي از افكار و سخنان آتيلا در زير به نقل از اسرار فرمانروائي آتيلا ، وس رابرتز آورده ميشود كه نشان از عظمت فكري و روح بزرگ و بزرگ منشي اين شخصيت بزرگ تاريخ است :

1- سعي كنيد در جنگها به انسانهاي معصوم حمله نكرده و آزاري به آنها نرسانيد . در جنگها از عمليات مخفيانه و حملات شبانه بپرهيزيد و انسانهاي بيگناه و غيرجنگي ( غير نظامي ) را اسير نگيريد . اگر در روستا و يا شهري با جنگاوران دشمن روبرو شويد ، حق نداريد به آن شهر آسيبي برسانيد و مردمان بيگناه را بكشيد ، تنها كافي است براي اينكه آنان را تحت تأثير قدرت خويش قرار دهيد ، عمليات وحشت آوري انجام دهيد . اما اين را فراموش نكنيد كه ترساندن بي مورد نيز از احساسات شما به دور است .

2- ملتي كه به يك پدر و يا يك نژاد خاصي متكي باشد ، رو به ضعف و اغطاط خواهد گذاشت . اگر روزي انسانها و نژادهاي ديگري خواستند به شما بپيوندند ، آنگاه با آغوش باز آنان را پذيرا باشيد . زيرا آنان اتحاد انساني و عقايد و نژاد شما را ترجيح داده اند . در زبان ، حرف و رفتارتان حرمت را فراموش نكنيد . عادات خودتان را هميشه تكرار كرده و به ديگران نيز بياموزيد .

3- با اينكه ما انسانها از لحاظ فيزيكي و شكل ظاهري و عقايد با هم ديگر تا حدودي تفاوت داريم ولي هر چه باشد از يك پديده و جوهره وجودي هستيم و انسان مي باشيم . اذا وحدت انساني و اهداف انساني ميتواند ما در يك خط و مجموعه قرار دهد .

4- او به تمامي انسانها ارزش قائل بود و جنگ با دشمنان را چنين توصيف ميكرد كه اگر در عضوي از اعضاي بدن مرضي باشد و يا غده و سرطاني وجود داشته باشد بايد آنرا ريشه كن كرد و از بين برد ، اگر چنين نباشد بتدريج آن مرض انسان را به هلاكت خواهد كشاند .

5- ترانه ها ، آهنگها ، اشعار . سرودها و حتي رقصهايمان فرصتها و تمثيلهائي هستند كه هويت و موجوديت و شخصيت ما را نشان ميدهند . بايد اين مسايل آنگونه كه هستند باقي بمانند و پاس نگهداشته شوند .

1- نشانه هاي ظهور او ، شيخ محمد خادمي شيرازي

2- كوروش كبير ، ابوالكلام آزاد

3- كوروش ، آلبر شاندور

4- جاده زرين سمرقند ، ويلفريد بلانت

5- اسرار فرمانروائي آتيلا ، وس رابرتز

6- قرآن كريم

7- دوازده قرن سكوت ، ناصر پورييرار

(اوختای)

 

 

+ نوشته شده توسط اوختای قوشچواوغلو در چهارشنبه هفدهم آذر 1389 و ساعت 14:40 |
کوروش با کشتن (با نامردی) پدر بزرگش آسیتاک حکومت مادها ی ترک را دزدید و در آخر هم به دست شیر ملکه آذربایجانی به نام (تومروس آنا) کشته شد.
...................................................................................................
تومیریس آنا (تومروس مادر)
ملکه ماساژت ها در  آذربایجان امروزی پیش از آغاز نبرد با کورش به او چنین پیام داد که : ای پادشاه ، به تو نصیحت میکنم که دست از این کار برداری ، زیرا معلوم نیست که به نتیجه مطلوب دست یابی . به فرمانروایی بر قوم خود خرسند باش و بگذار بر سرزمین خود سلطنت کنم . افسوس که به سخنم گوش فرا نخواهی داد ، زیرا آنچه کمتر به ان می اندیشی صلح و صفا است ...
، برخود مبال ،
زیرا که این آیین مردان نیست و در میدان جنگ نبرد انجام نشده . با این همه من بد تو را نمیخواهم .
پندم را بپذیر و بی این که زیان ببینی از بوم و بر ما دور شو . اگر چنین نکنی به ایزد خورشید سوگند ، که هر اندازه تشنه ی خون باشی از خون سیرت خواهم کرد "

(قوم های کهن در آسیای مرکزی و فلات ایران - رقیه بهزادی - صفحه 97)

پس از این پیام جنگ در گرفت و کورش شکست خورد ...
آنگاه( تومیریس) سر کورش را برید و آن را در خمره ی پرخون بدنش فرو برد و گفت :
"خون مردمان بی گناه زیادی را ریختی و خوردی اما از آن خونخواری ها سیر نشدی حال خون خودت را بخور بلکه سیر شوی بنوش تا سیر شوی "

+ نوشته شده توسط اوختای قوشچواوغلو در شنبه سیزدهم آذر 1389 و ساعت 15:47 |

پارچالادیلار پارچالانمادیق

داش آتان‌لار بیلمه‌دیلر پارچالانمیش آینادا
بیر آی‌دان مین آی چیخار
بیر گونش‌دن مین گونش
بیر اولدوزدان مین اولدوز
پارچالاندیق آینا کیمی
چوخالاریق اولدوز کیمی
چوخالداریق ایشیغی

+ نوشته شده توسط اوختای قوشچواوغلو در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389 و ساعت 17:31 |

این داستان هم زیباست از دست ندهیدش لطفا 

زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.در مورد همه چیز باهم صحبت  می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد  آن هم چیزی نپرسد  

در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد وپزشکان از او قطع امید کردند.در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیر  مرد جعبه کفش را آوردونزد همسرش برد  

پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید.پس از او خواست تا در جعبه را باز کند .وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد دراین باره از همسرش سوال نمود.  

پیرزن گفت :هنگامی که ما قول وقرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به من گفت که هروقت از دست توعصبانی شدم ساکت بمانم ویک عروسک ببافم .  

پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد وگفت این همه پول چطور؟پس اینها ازکجا آمده؟  

پیرزن در پاسخ گفت :آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست اورده ام .      

+ نوشته شده توسط اوختای قوشچواوغلو در جمعه بیست و سوم مهر 1389 و ساعت 8:32 |
-

ماهاتما گاندی:

درد من تنهایی نیست.

بلکه مرگ ملتی است که،گدایی را قناعت،بی عرضگی را صبر

وبا تبسمی بر لب،این حماقت را حکمت خداوند می دانند.

+ نوشته شده توسط اوختای قوشچواوغلو در سه شنبه بیستم مهر 1389 و ساعت 17:43 |

قوشچو سوروجولر دیاری

اولو تانری. بیزیم غربت یول لارینداکی سوروجو لریمیزین یاردیمجیسی سن اول (آمین)

((خدای بزرگ تو  یار و یاور رانندگان ما (رانندگان این سرزمین) در جاده های غربت باش (آمین)) 

 

+ نوشته شده توسط اوختای قوشچواوغلو در شنبه هفدهم مهر 1389 و ساعت 17:38 |

انسانی که فقط نصف عمرش مال خودش هست

خدا خر را آفرید و به او گفت:

 تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد.و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود.و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود.
خر به خداوند پاسخ داد:
خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من
عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد

خدا سگ را آفرید و به او گفت:

 تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد.تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال
زندگی خواهی کرد.تو یک سگ خواهی بود.

سگ به خداوند پاسخ داد:
خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است.کاری کن من فقط پانزده
سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد...


خدا میمون را آفرید و به او گفت:
و تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال
عمر خواهی کرد.و یک میمون خواهی بود.

میمون به خداوند پاسخ داد:
بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم.و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.
و
سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت:
تو انسان هستی.تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره
زمین.تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات
را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی.و تو بیست سال عمر خواهی کرد.

انسان گفت:

سرورم!گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است.آن سی سالی که خر نخواست ، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من
بده. و
خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد... و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند!!!
و
پس از آن،ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند ، و مثل خر بار می برد
و
پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در
آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد...!!!
و
وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به
خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم
کند...!!!

+ نوشته شده توسط اوختای قوشچواوغلو در دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389 و ساعت 9:33 |

مردی مقابل گل فروشی ايستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر ديگری بود سفارش دهد تا برايش پست شود .

وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را ديد که در کنار درب نشسته بود و گريه می کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب چرا گريه می کنی ؟

دختر گفت : می خواستم برای مادرم يک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد لبخندی زد و گفت :با من بيا٬ من برای تو يک دسته گل خيلی قشنگ    می خرم تا آن را به مادرت بدهی.

وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضايت بر لب داشت. مرد به دختر گفت :   می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نيست!

مرد ديگرنمی توانست چيزی بگويد٬ بغض گلويش را گرفت و دلش شکست. طاقت نياورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کيلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هديه بدهد.

 

شکسپير می گويد:  

 به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری،

 شاخه ای از آن را همين امروز به من هديه کن .......

+ نوشته شده توسط اوختای قوشچواوغلو در دوشنبه پانزدهم شهریور 1389 و ساعت 16:35 |

شرط عشق

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.
مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.
موعد عروسی فرا رسید.

و زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.
همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
20سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،
مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود..
همه تعجب کردند.
مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم..."

+ نوشته شده توسط اوختای قوشچواوغلو در جمعه دوازدهم شهریور 1389 و ساعت 14:27 |

وصيت نامه 

ياشايش كيتابيمين سون سوزونـي قــويون يــــازيم                ؤلومون غـــم هاواسين ائيستير چــا لا غملــي سازيم

ائيستيرم مـنده وصيت آدلـي بير ديــوان يـــــازام               منــده ديلسيز ياشايشدا ديـل آچــان غملــي سازام

ائيندي حـقين بير گــؤزل مهمانينه يؤل گـؤزلــيــرم              عـاشقين جــان بسليه ن جـــانانينه يؤل گؤزليـــره م

قــاپي سسله ندي آي آلله گورسن جــانان گـليـــر؟                 گؤره سن كـي جيسميده ن روحـي آلان رحمان گلير؟

اؤلومون عــطري يـايلـدي قـلبيمـه قـويـــون گلــه           عاشيقين قلينجــي ائيستير اؤره گـــي غملــه ده لــه 

قـلبيم اؤستوندن گئچين يــؤل وئرين اؤ جـان آلانـــا              قؤيــون عــزرائيل گــؤزه ل عطـريـلــه بوردا دؤلانا 

چؤخ شؤكـور كـي مـنده اولدوم جـان آلان ميزبانـــي              قؤنـاق اؤلــدو منـــه ده سؤن دا اؤلوملــر كروانـي

غم يئمـه قـلبيم داهـي قؤرتولـدي مـاتـم مجـلســي             داهي چيرپينما قــؤي اؤلسون عاشقين غـــم مجلسـي 

أيـندي مـن حـاضيـرام اؤز جـانيـمي جـانانــه وئره م               جيسمــي دونيايه وئريب روحــي سليمانـــه وئره م

آما يوخ صبر ائيله قؤي عشقيله بير آز دئيللــه شيــم                قؤي اؤره گ له سؤزلـه شيم عشقيله بير آز ال له شيم 

بيليرم كي سون سؤزومدن چوخ اؤرگـلر يـــانـاجــاق              بيليره م كــــي قانلـي عشقيم مني كؤكده ن داناجاق 

بيليرم كـي عاشقيم قــاتل اؤلـوب جـــان آلاجــــاق            بيليره كـــي اؤلوموم قاتيلـــي رحمــــه سالاجـــاق 

بيـليرم كــي گـؤز ياشي قـان بـولاقـينـدان آخاجــاق           بيليره م كـــي قبريمــه عاشيق پشيمـــان باخاجــاق 

بيليرم كي چوخلي گؤزلــر مــنه قــان آغليـاجـــــاق           بيليره م كي چؤخلـي قلبي كئدمــه قيم داغــلياجــاق 

آ‎مــا عشقيم اؤلسادا قاتيـل مــن عـاشيق گـئديـره م             دينسيز اؤلسامدا اؤره گ عشقيلـــه لايق گئديــره م 

سـاخــلايين جـيسميمي تــا بتكده اؤلسـون عشقيمــه           آغـــلايين تا مجلسيـــم ميكــده اؤلســون عشقيمه

دئيين عــاشقلــره دنيــا منــه اؤلـــدو  بـــي وفــا            عــــاشقين كينه قـــلينجي قلبيمـــه ووردو يـــارا 

دئمــه يين طـبيبه تـا كــي مــن يارالي جان وئريـــم            قؤيون عاشيقلـــر ديارينــده ن آرالي جــان وئريــم

گئديرم آمـا يــازين قبريــمه عشق آيــه سيسنـــي             تا كي شيطان عشقــي اوردان چـكسين اؤز سايه سيني

ائيندي مـن حاضيــرام أي مــامـور حق وكـردگــــار            حــــاضيــرام مــن أي عزيــز عــالم و پروردگــار

جـان سنين جسم عاشقيين روحيم دارب ا لـكعبه نيــن              قــلبيمي آچ قــؤي گـؤزه ل عطري ياييلسين قبله نين 

آمـا عـزرائيل نـه دن دال چـؤندريرسن جيسميـمــه؟           اؤلميــا سنده شفــاعت گؤنـده ريـرسن جيسميمــه 

بيـلييرم كــي گـؤزلـرينـدن مـنـه غـم ياشي آخـيــر            بيليــره م كـــي گؤزلريــن گئچميشيمه غملـي باخير 

أي اميــــر قـبض روح أي حضــرت عــزو وجـــــل             أي اؤلـوم مـامـــوري أي دنيــاده ناجــي يـه اجــل

دوزدور كـــي دنيامنه قــان آغــلير آمــا سسن نيه؟            دوزدور دنيــا عشقــي قــلبي داغلير آمـــا سن نيه 

آخــي اينسـانــلار دئيه ر يوخـدور سنين قلبينده رحم            بشرين فيكري بودور كــي سنده وار چوخ ترس و وهم

ائيندي سؤيله أي عزيز حــق نــه دن آغــلير گـؤزون؟          بيليره م كي مهربان قــلبينـده وار چــؤخلــي سؤزون 

أي بشر ايندي كي سن سؤزلري صاديق سؤيلــه ديــن           سن كي غملي اؤره گيله عشقي عـاشق سؤيلــه ديــن 

قولاق آس قـؤي منـده اؤز ديوانيمـــي قــلبن آچــيم         اؤره گــيمده ن قــؤي حقيقت بــابيني شرعــا آچيـم

مـنم عـــزرائيــل مـنم مــامور جـــــان وقبض روح          قؤيمارام قـــارون قـالا يــا كــي جهاندا عــمر نــوح

تانري حـكميله هر اينساندان گــرگ بير جــــان آلام             بيرجــان آلسام قيرخ گـؤن هر ائوده گرك ماتم سالام

بيــليرم كـــي فــاني دنيــا مـنـه كينـه بــاغـليـب          مـن آلان جــان لارا چؤخلــي گــؤز ريــاد ن آغلــيب

بيليرم كـــي فــاني دنيايـه آديـم قـورخــو سالــيب            اؤلســادا رحميم ولــي بــي رحـم آديـم اؤردا قاليب

آمــا من مــامــورم وقــلبيمــده وار حــق آيـه سي           مهربانم همــده وار قلبيمـده رحميـن ســايه ســـي 

سن كــي غملـي ياشيب خوشلوقــي هيچ گؤرمه ميسن            سن كــي عشقيــله ياشايش مركـبين سورمه ميسن

سن كــي ديوانــي بوتون غــم سؤزلريــه يــازميسان           سن كي عشقه چاتميب عـاشق چــؤلونده آزميــسان

سنه كـي دنيــاده هئچ گــؤل وئرميب اؤز عطــرينــي          بــال وئـره ن گـؤللر وئريبلـر سنه كينــه زهـرينــي

اؤ دور كــي جــانينـه مـن غمـلي گؤزيـلــه بـاخـيرام           گئچميشين غم دامـجيسيلا گــؤزلرينــده ن آخيــرام

ائيستيرم جــانيــن آلام آمــا اؤره گــدن غملـــي ام             جـانين آلسامــدا سنــه حقــده ن شفاعت بسليه ام

بسدير أي مـــامور حــق بسديــر داهـي آل جانيمـي            قــؤرتاريم قــؤي مــن وصيت آدلانــان ديوانيمــي

قــادر اؤ غـلي سؤيله دئيلده اشهـد ان لـه  آيـه سين     

جانـي وئر جــانانه پــؤز قلبينده عشقين سايــه سين

 

                                                                    شعر: اوختای قوشچواغلو  ۱۳۸۳ قیشین بهمن آیی

+ نوشته شده توسط اوختای قوشچواوغلو در دوشنبه هشتم شهریور 1389 و ساعت 14:6 |
حیدربابا، اورمی گولی سوسوزدی
باغری یانیب،‌ دیل دوداقی، قئردوزدی
بوگلینین، یوخدی اَری؟! یالقوزدی؟!
زامان بویو، آخان چایا،‌ نه گلدی؟
شیرین سویا، آجی چایا، نه گلدی؟
*
حیدربابا دریاچه اورمیه تشنه است
دلش سوخته لب و دهانش پر نمک است
این عروس یار ندارد و تنها هست
بیر سر رودخانه ای که در طول زمان جاری بود ، چه آمد؟
بر سر « شیرین سو » و « آجی چای » چه آمد؟
.....................................................................................................

از سخن تا عمل چند (میلیون متر مکعب ) کیلومتر فاصله هست؟!

 

روزنامه همشهری۶شهریور ۱۳۸۹

دریاچه ارومیه نجات می یابد

+ نوشته شده توسط اوختای قوشچواوغلو در جمعه پنجم شهریور 1389 و ساعت 10:59 |

قوشچونون گله جك قهرماني آتيلاخان

(داداش بیگ نواده لریندن)

+ نوشته شده توسط اوختای قوشچواوغلو در پنجشنبه پنجم فروردین 1389 و ساعت 19:35 |

ما آمديم با زندگي كردن قيمت پيدا كنيم

 

نه آنكه به هر قيمتي  زندگي كنيم

+ نوشته شده توسط اوختای قوشچواوغلو در شنبه بیست و نهم اسفند 1388 و ساعت 11:32 |

اوزوم بایرامینی اوغورلاماق اودلار و اوزوم یور دوندا

 ( شکرانه جشن انگوردر سرزمین آتش وانگور)   

گونش ایله ایلیشگی سالان دنیزی

دنیزدن جان آلان بولود لاری

بولودلاردان توره ین یاغیشلاری

یاغیشلارلا ایلیشگی سالان تور پاقلاری

وتور پاقلاردان جان آلان گوی گوه رنتینی

بوتون داغدا ، چولده کی یئمیشلری- اوزوملری ......................قوریان

اکینچی تانریسی...................................................................بیزیم یاردیمجیمیز اولسون

اوغورلاییریق ، اکینچی تانریسینی ، گویون تانریسی آنونو یئرین تانریسی بئلی

گونشین اودلارین تانریسینی ، سویون توپراقین تانریسینی ، اوزوملری میزی سئل دن ، یئل دن قوریان

ساغا ( ساغلیق ) تانریسینی

ودرین دره ییه سی آ آنی ائل باشچا سی پا تئسیلری

اوغورلو اولسون بوتون بایراملاریمیز اوزه لیک له اوزوم بایرامی ، شانی در بایرامی و شانلیق بایرامی میز

بیرلیکده ، اللریمیزی گویه قالدیریپ و بیرلیکده اوغورلاییریق بویله گونلری و بویله بایراملاری ساغلیق ائلیمیزین  تحفه سی

 باش اوجا یاشاماق یوردوموزون شرفی و بیرلیک ، گچمش یمیزین اسکی کورپوسو

 گله جه کیمیزین قایداسی و ایلقاری اولسون .

قوتلو اولسون بویله بایراملار بویله گونلر و بویله شانلیق ، قایدالاری بوتون ائل اوبامیزا

 یور دوموزا و بوتون شرفلی یاشیان تورک اولکه لریمیزه

 قوتلو اولسون ، قوتلو اولسون ... و قوتلو اولسون

 یاشاسین تورک ائللری.

                                                                                                  اوختای قوشچو اوغلو

+ نوشته شده توسط اوختای قوشچواوغلو در جمعه بیست و هشتم اسفند 1388 و ساعت 14:9 |

نگاهی به تاریخچه جشن انگور درآذربايجان

 (جشن تاریخی چیدن انگور در ارومیه شهر انگور)

(اوختای قوشچواوغلو. شهریور88)

یکی از مراسم بسیار جالب در آذربایجان مخصوصا ً در منطقه ارومیه اجرای مراسم جشن انگور میباشد.قدمت این جشن که به چند هزار سال قبل برمیگردد یکی از نمادی ترین وشکر گذارترین مراسم در برابر خالق هستی میباشد . این مراسم باشکوه توام با رقص وآوازهای آذربایجانی وقوشماجاهای محلی وبایاتیها همراه است.

 این جشن تا قبل از ورود اسلام به آذربایجان وایران در میان مردم آذربایجان برگزار میشد وبعد از ورود اسلام وبا توجه به یک سری مسائل مذهبی- دینی ،آذربایجانی ها آن را به اقلیت های مذهبی آسوری که تعداد اندکی ازآنها در روستاهای اطراف ارومیه ساکن بودند سپردند تا ریشه این جشن خشک نشود و تاریخ و قدمت و فرهنگ آن از بین نرود.

نحوه اجرای جشن:

این جشن معمولاً در اواخر شهریورماه که انگورها کاملاً میرسند برگزار می شود و آئینها ، سنتها و رسم و رسوم مخصوص خودش را دارد که سالهای سال قدمت تاریخی برای خود رقم زده است.

بدین صورت که از ساعت 9:30 صبح مردم در تاکستانهای وسیع و میادین بزرگ که به تالواره مشهور بود اجتماع می کردند و جشن را آغاز می نمودند .جشن شانیدر که شاید قدمت آن حدود سه هزار سال باشد درجای جای آذربایجان مخصوصاٌ در اورمیه برگزار می شد .  از سحرگاهان روز جشن هزاران زن ومرد وکوچک وبزرگ  یکباردیگردر ساحل نیلگون دریاچه ارومیه ودر میا ن باغهای انگور وسیع وپربرکت این شهر دسته دسته برای برگزاری این مراسم کنار هم واطراف سبد های انگور خود اجتماع میکردند.

در ارومیه جشن شانیدر اغلب در روستاهای :گرد آباد،دیگاله ، و رسیمان آباد . قوشچی . جمال آباد . گولان و ...  برگزار می شد و مردم منطقه در این نقاط جشن انگور را با آئین و رسوم مخصوص خود  برگزار می نمودند.

جشن انگور در بعضی از روستاها هم زمان با رسیدن کامل انگور و برخی دیگر به هنگام چیدن و جمع آوری انگور برگزار می شد که به آن شانی دِ ر(انگور چینی) می گفتند و آن را جشن می گرفتند.این جشن و یا بهتر بگوییم این عید از گرامی ترین جشنهای نسل اوغوزاز سالیان دور در رابطه با طبیعت و شکرگذاری برای نعمات یکتای مطلق هستی قرار گرفته بود  و هر سال در چنین روزی ارومیه  زیر چتر عشق و محبت قرار می گرفت،برگهای تا ک چون روپوشی سبز شهر بزرگ ارومیه را در بر می گرفتند.

کوچیدن خانواده های آذری از دیگر نقاط آذربایجان برای شرکت در جشن شانیدر به باغهای انگور ارومیه یک رسم دیرین ملی بود و چند روز طول می کشید. در این ایام جاده های ارومیه مملو از گاریهای اسبی ،مسافری و باری بود.

در ایام قدیم مردمان ارومیه با توجه به پایبند بودن به رسم و رسوم و آداب کهن و دیرین نیاکان خود تا چندین روز قبل از برگزاری مراسم عید انگور از خوردن انگور اجتناب می کردند وبا این کار احترام و ارزش گذاشتن به نعمات الهی و آداب رسوم  گذشتگان خود را به نمایش می گذاشتند و در واقع این مراسم یادگاری از  فرهنگ رسوم گذشتگان به شمار می رود.

((پس از اجرای مراسم مخصوصی  بوسیله ائل باشی یا خان لار خانی که رئیس و ریش سفید ایل و خان خانان نامیده می شد،  خواندن دعا و اجرای آئینهای مخصوص نیاکان خود (که ستایش و شکرگزاری به مخلوق  هستی و نعمات  یکتای  مطلق)شمرده می می شد ،که می گفتند سبب برکت می باشد با نواختن ساز و دهل  جشن را آغاز می کردند.

در داخل میدانهای وسیع مخصوص (تالوارها) مردان ، زنان ، پسران  و دختران و کودکان  جمع  می شدند  و منتظر  ائلباشی  یا  خانلار  خانی    می شدند.لحظاتی بعد ائل باشی همراه دختر و پسر خردسالی با لباس محلی که هرکدام با یک سبد کوچک انگور در کناره های او حرکت          می کردند با گامهای شمرده و آرام با لباس مخصوص وارد میدان (تالوار) می شدند.ابتدا سخنان خود را با دعا و نیایش به نعمات خالق هستی شروع می کردند که همان دعای ویژه جشن انگور بود.پس از اجرای دعا توسط خانلار خانی و مردم، دو نفر  نوجوان با لباس محلی (یک دختربچه و یک پسربچه) با سبدهای کوچک انگورکه از همه نوع انگور در داخل آن سبد قرار می دادند به عنوان تبرک  از مردم پذیرائی نموده و بین آنها تقسیم می کردند. هرکدام از خانمها هم  نیت می کردند تا آرزوئی که در دل داشتند به آن برسند.مثلاً دخترهای دم بخت ازدواج بکنند ، خانمها صاحب فرزندی شوند و یا شوهر ویا فرزند مریضشان به سلامتی برسند و حتی بعضی ها برای همین روز قربانی هم نذر می کردند.در این روز مردم از خدا می خواستند که تاکستانهای و محصولات کشاورزی آنان را از بلایای آسمانی چون تگرگ ، طوفان ، سیل و... محفوظ نگاه داشته و به آنها برکت عطا نماید. بعد مردان پهلوان منطقه مراسم کشتی محلی را اجرا می نمودند ، آنگاه بعد از اجرای کامل این مراسم سازودهل در میدان(تالوار)به نواختن می پرداخت و مردم دست به دست صفی طولانی درست می کردند (به نشانه اتحاد) و رقص دسته جمعی(یاللی) انجام می داده و با این کار یک دسته گی و اتحاد خود را نشان می دادند.

سرودهای جشن انگور:

در این روز سرود های مخصوصی خوانده میشود که بی مناسبت با جشن نیست در روستاها و در هرمنطقه اشخاص مشخص معینی (آشیق های مشهور)می بایست این سرودها را اجرا میکردند که این افراد گاهی اوقات با دعوت اهالی آن منطقه فاصله زیادی را میپیمودند تا در این روز خود را برای خواندن سروهای جشن انگوربرسانند. این سرود ها در وضع مذهبی نبوده وبیشتر جهت دارا بودن جنبه های شادی ونشاط ادا میشدند واکثراً در هر منطقه گروههای باسابقه وقدیمی (گروههای موسیقی سورنا،بالابان وقاوال همراه با آشیق)این سرودهارا می خواندند ومردم هم به رقص وپایکوبی میپرداختند .در واقع این جشن به نوعی تخلیه غم  واندوه وجمع آوری شادی ونشاط در بین مردم آذربایجان بود.نمونه ای از شعرهای  به شرح ذیل بود:
 

گوزللر آی   گوزللر

باغدا دوزمه دوزنلر

باغ  اوزومو اولدو  بال

چیچک قانا دولدو بال

هارای   هارای   گلنلر

باغدا   اوزوم   دره نلر

گلین   وئرین   اَل اَله

غم  گئده  شانلیق  گله

شانلیق بیزیم ائلین دیر

سوزلر سازین تئلین دیر

ساز آشیقلار یولداشی

آشیق ائلین سیر داشی

بو گون اوزوم بایرامی

شانلیق ده اولسون هامی

................................................

 اوزوم لر گیله گیله

بیر بیر گلیر لر دیله

ائل اوبامیز شن له نیر

شن لیق باغدا ایله نیر

باغ اوره گدن اویونور

اوز ائلینده سویونور

ائلینده خان لار خانی

پایلیر اوره گدن شانی

شانی درمه ق بایرامی

شن له ندیریر هر یانی

شنلیق قایدادیر بیزه

بیزده ن ده اولسون سیزه 

یای گینه چاتدی باشا

ائل باشی اولدی پاشا

ائل باشینین سوزلری

آچار باغلی گوزلری

گوزلر دانیشماز یالان

شانلیق دا اولماز یامان

گوزل قیز آی ناز گلین

اوزوم درمه قه گلین

شانی نی باغدان درین

اوره گ لر اولسون سرین

شانی ده ره ن گلین قیز

بئی دالیجا سالار ایز

بئی گلینین ایزلری

سئویندیره ر بیزلری

بایرام ائلدن آیرلماز

یاس گونی گون سایلماز

آی وار گلمه ز هیچ دیله

گون وار ده یر مین ائیله

..........................................

باغدان گلیر شان سسی

شان ده ره ن جیران سسی

اوزوم ده ره ن طرلانین

گلیر هر یاندان سسی

 

بایاتیهای مخصوص جشن انگور:

باغدا اوزوم ده ره نلر

ده ریب باغدا سه ره نلر

ائل اوبایا دایاقدیر

ایگید قوچاق اره نلر

شانی ده ره ن نازلانیر

آل سویــونا آللانیــر

اوزوم گوزوم دیر سوزوم

دیل دوداقدان ساللانیر

 

 

+ نوشته شده توسط اوختای قوشچواوغلو در جمعه بیست و هشتم اسفند 1388 و ساعت 12:58 |

+ نوشته شده توسط اوختای قوشچواوغلو در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388 و ساعت 15:43 |

+ نوشته شده توسط اوختای قوشچواوغلو در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388 و ساعت 12:12 |

در میان پنهان‌کاری‌ها و بزرگنمایی‌های بعضي از فرهنگ دوستان بي فرهنگ که بعضی از آثار را که به نفعشان نیست پنهان و بعضی را که به نفعشان هست بزرگنمایی و آگریندیسمان می‌کنند، کتاب یوسف زلیخای فردوسی سرنوشت دیگری پیدا کرده است. بدین معنا که چون این منظومه در جامعه نسبتا شایع بوده و خوانندگانی داشته است، پنهان کردن آن میسر نبود. حتی زمانی که عمال رضاشاه مزاری برای فردوسی دست و پا کردند در سنگ آن مزار نیز «این مکان نظر به ظن قوی مدفن حکیم ابوالقاسم فردوسی ناظم کتاب شاهنامه و داستان یوسف و زلیخا است» نوشتند. اما این اثر فردوسی به صراحت تمام بر ضد شاهنامه بود و توبه‌نامه فردوسی محسوب می‌شد و تقریبا امکان مانور بر روی شاهنامه را از حضرات می‌گرفت چه فردوسی به صراحت سروده بود:
ندانم چه خواهد بدن جز عذاب                           ز کیسخرو و جنگ افراسیاب
برین می سزد گر بخندد خرد                              زمن خود کجا کی پسندد خرد
که یک نیمه عمر خود کم کنم                            جهانی پراز نام رستم کنم
دلم گشت سیر و گرفتم ملال                             هم از گیو و طوس و هم از پور زال
نگویم دگر داستان ملوک                                   دلم سیرشد زاستان ملوک
دوصد زان نیرزد به یک مشت خاک                       که آن داستانها دروغ است پاک
خواندن این اشعار برای آریا پرستان قابل تحمل نبود و این توبه نامه همچنان در گلویشان گیر کرده بود که به ناگاه فکر بکری در آسمان ذهنشان جرقه زد و این کتاب را منسوب به فردوسی و نه از آن فردوسی اعلام کردند. بزرگترین دلیلی که برای این کار داشتند، ضعف ادبی این کتاب نسبت به شاهنامه بود.
امروز که سی‌دی لغتنامه یا به قول حضرات لوح فشرده لغتنامه دهخدا را ابتیاع و در کامپیوتر نصب می‌کردم، در بخش مربوط به زندگی و آثار دهخدا نکته‌ای تعجبم را برانگیخت و بلافاصله به دکتر صدیق زنگ زدم و این نکته را به ایشان گفتم ایشان هم مثل من تعجب کردند. آن نکته این است:
«مرحوم دهخدا نسخه‌ای خطی از یوسف و زلیخای منسوب به فردوسی در کتابخانه خود داشتند که تمام آن را تصحیح و تحشیه کرده‌اند. ایشان برخلاف بعضی از معاصران از جهت ارزش ادبی بدین کتاب علاقه بسیار داشتند.»
(لوح فشرده لغتنامه دهخدا)
گفتنی است که این اثر دهخدا تاکنون از سوی شوونیستها اجازه انتشار نیافته است و چه بسا …
درست است بعد از فردوسی مرحوم دهخدا نیز بایکوت میشود و شوونیسم هر آنکس را که در فراروی راه قرار می‌گیرد قیچی می‌کند.

بعدالتحریر: این اثر فردوسی را جناب دکتر صدیق تصحیح و توسط انتشارات فتحی تهران منتشر کردند. اما مسئله‌‌ی جالبی در این میان اتفاق اتفاد. وزارت ارشاد اجازه نداد کتابها را از چاپخانه خارج کنند و ناشر را مجبور کرد که عبارت «منسوب به» را بر روی جلد اضافه کند از آنطرف چون جلد چاپ شده بود و کلی ضرر متوجه ناشر میشد لاجرم با حروفی که به حروف ملخی معروف هستند کلمه منسوب به را بر روی جلد حک کردند که در چاپهای اول باسمه‌ای بودن این عبارت کاملا مشخص است. سوال اینجاست که در کدام مملکت وزارت ارشاد به جای محققان تصمیم می‌گیرد که انتساب یا عدم انتساب یک اثر را به شخصی اعلام یا نفی کند. در واقع محقق باید برای نظر خود آزاد باشد و تنها میتوان او را نقد کرد.
اما مسئله دکتر خیام پور از این هم جالبتر است. مرحوم دکتر خیامپور که پایان نامه دکترایش را در زمینه یوسف زلیخاهای ترکی و فارسی نوشته بود و به این اثر فردوسی هم اشاره کرده بود در زمان پهلوی‌ها نزدیک به هفت سال بیکار ماند و بعد از آنکه نسبت این منظومه را به فردوسی انکار کرد در دانشگاه تبریز به عنوان استاد ممتاز! مشغول به کار شد.

بؤلمه لر: ادبیات, گونده‌لیک یازیلار/ یادداشتها |

۶ گؤروش یازی: “علامه دهخدا و اثر بایکوت شده فردوسی / سید حیدر بیات

دوصد زان نیرزد به یک مشت خاک،                            که آن داستانها دروغ است پاک.

به استناد این بیت میتوان گفت که در تاریخ نظم ، بسبب کزافه گوییهای فردوسی بازار «شهنامه» سرایی چندان رونقی نداشته است . ازبابت دشواری موضوع نه،از جهت
دروغ ستاییهای فردوسی هیچ شاعری بعداز فردوسی به سرایش «شهنامه» از خود میل ورغبت نشان ندادند.
علیشیرنوایی شاعر ومتفکّر بزرگ در یکی از مثنویهای خویش مستقیماً وارد این بحث میشود وچینین مینویسد:

مین اول مین که، تا تورک بیدایدور،                               بو تیل بیرله تا نظم بنیادیدور.
فلک کؤرمه دی مین کبی نادری ،                                 نظامی کبی نظم ارا قادری .

نی نظم دیر ایرسم مین دردناک،                                  کی، هرحرفی بؤلغای انینگ درّ پاک.  
که، گر کیلسه رستم جوابین بیرور.                               بو میدانده فردوسی اول گرد ایرور،
رقم قیلدی فرخنده «شهنامه» ی،                                 که، سیندی جوابیده هر نامه ی

دیدی اؤز تیلی بیرله اول کان گنج ،                           که، سی سال بردم به شهنامه رنج .  
به ادامه نوایی بزرگ بدلایل گونه - گون به اثر فردوسی(«شهنامه») کمترین ارزش قایل میشود :

انی دیرگه بؤلسه قچان رغبتیم ،                                   ایرور حق لطفیدین آنچه قوّتیم .
که، هر نیچه نطق اؤلسه کاهلسرای،                             بتگی مین اؤتیز ییلین اؤتیز آی.

اگر خاصه معنی گر ایهام ایرور ،                                     انینگ کونده یوز بیتی حلوام ایرور.       
علیشیر نوایی اشاراتی هم دارد بدین معنی که فردوسی به فرمایشات سلطان غزنه گوش فراداد و برای کسب سیم وزر دست به شاهنامه سرای دست زد ، به جز درد و رنج دگر حاصلی نصیب حال او نشد . نوایی فردوسی را چنین به تصویر می کشد:

اویی ناتوان کؤنگلی ینگلیغ بوزوق،                                 بو اوی ایچره اندوه وغم ایرور آذوق.  
 کیشی اؤلسه انداغ که، اؤتدی مقال،                            بو ینگلیغ کیشیگه بو نوع اؤلسه حال.

نیچوک میل آواره لیغ ایتمه گای ،                                   باشین آلیبان بیر طرف کیتمه گای.


+ نوشته شده توسط اوختای قوشچواوغلو در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388 و ساعت 12:3 |

شهر قوشچي در ۵۰ كيلومتري اروميه و ۴۵ كيلومتري سلماس قرار گرفته كه با توجه به نوشته هاي تاريخ نگاران و اسناد موجو د  در روزگاران گذشته كه به حدود هفت هزار سال پيش برميگردد اقوام و تمدن های "سومر" و "اورارتوری" و "ماننایی" و "هوری" و "گوتی ها"  و "لولوبی" و ...  ديگر اقوام التصاقی زبان (نیا و تبارتمامی  ترك  زبان های طول تاریخ) در اين منطقه سكونت داشتندكه بنا به نوشته  زنده ياد   پروفسورمحمد تقي ذهتابي تاريخ نويس و محقق و استاد گرانقدر تاريخ ،فرهنگ و هنر تنديسي كه از گردنه قوشچي پيدا شده چهار هزار سال تخمين قدمت زده شده و  نشان مي دهد كه از چهار هزار سال پيش در اين منطقه (منطقه قوشچي)  هنر و صنعت وجود داشته  و منطقه از حساسيت و سوق الجيشي خاصي برخوردار بوده  همچنین آثار به جامانده از  (حارامیلارقالاسی) یا( کافیر قالاسی) واقع در روی کوه و منطقه (داربد) در قسمت شمال شرق قوشچی  مشرف بر دریاچه ارومیه (۱۵۰ متری دریاچه ارومیه)سندی بر واقعیت این موضوع می باشد برای اثبات٬عکس قسمتی از دیواره این قلعه را   دراختیارتان قرار می دهیم.

  منطقه قوشچی  شايد  به نوعي مانند شهرستان بزرگ تبريز كه  به شهر اولينهاي ايران مشهور است قوشچي هم در نوع خود به اولينها در منطقه مشهور  مي باشد:۱-اولين منطقه اي كه  بيگانگان روس و اشراری وابسته به انگلیس(اسماعیل سمیتقو و شیخ عبیدالله) و جیلوها (ارامنه متجاوز) در مقابل سردار سلحشورغرب آذربایجان ( كاظم خان قوشچی) صف کشیدند و قادر نشدند صلابت و اقتدار فرزند دلاور این مرز و بوم  را در هم بشکنند ۲-صنعت كاميونداري در آذربايجان غربي اولين بار از ین منطقه (قوشچي)آغاز گرديد که بانی این امر مهم ٬محمد علی مهرک قوشچی می باشند ۳-اولين دارنده دو مدال طلا بوکس قهرمانی آسیا (ايوب قوشچی) متولد شهر قهرمان خیز و قهرمان پرور قوشچی می باشد ۴-كسب رتبه اول در كنكور سراسري ايران (سلمان عليپور)افتخار ديگراين منطقه می باشد ۵-اولين شهيد آذربايجان غربی (شهيد صمد قنبري قوشچي)  فرزند اين منطقه قهرمان پرور می باشد ۶- این منطقه تا دهه هشتاد ٬ بزرگ ترین تولید کننده و صادر کننده مغز بادام و مغز گردو در شمال غرب ایران بود ۷- بهترین  انواع انگور باکیفیت عالی و با رنگهای مختلف ( سیاه ٬ سفید ٬ زرد ٬ قرمز٬ با دانه و بی دانه) در این منطقه به عمل می آید که این کیفیت عالی مرهون مهارت کشاورزان قوشچی و خاک مساعد و گرانیتی و همجواری کوه ٬ دریا ٬  دشت و آب و هوای مدیترانه ای منطقه می باشد ۸ - اولین منطقه ای  در غرب دریاچه ارومیه که بیشترین آثار تاریخی تمدن اورارتور ها ٬ ماننایی ها و ... را در خود جای داده است که آثاری چون( هیجیل تبه٬ کارنا ٬ گون بد ٬ داربد٬حارامی قالاسی و ...) از آن جمله محسوب می شوند                                                                                         ادامه دارد

+ نوشته شده توسط اوختای قوشچواوغلو در چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388 و ساعت 13:24 |

kazemdashi

+ نوشته شده توسط اوختای قوشچواوغلو در دوشنبه هفدهم اسفند 1388 و ساعت 9:35 |


Powered By
BLOGFA.COM